یادگیری تطبیقی چیست و چه کاربردی دارد؟
یادگیری تطبیقی یکی از مفاهیم بنیادین در مسیر توسعه فردی و سازمانی است که بر توانایی انسان در الگوبرداری هوشمندانه از محیط پیرامون تأکید دارد. این نوع یادگیری برخلاف رویکردهای سنتی که بر تخصصگرایی مطلق تکیه دارند، به ما میآموزد که چگونه از تجربیات، الگوها و راهحلهای موجود در حوزههای مختلف، برای بهبود شرایط زندگی شخصی یا کسبوکار خود بهرهبرداری کنیم. در واقع، یادگیری تطبیقی نوعی نگاه سیستمی و منعطف به دانش است؛ نگاهی که به جای رد کردن یک ایده به دلیل تفاوت زمینهای، آن را تحلیل کرده، بومیسازی میکند و در مسیر رشد به کار میگیرد.
این رویکرد در برابر ذهنیت تناقضمحور نیز قرار دارد؛ ذهنیتی که به جای جستوجوی نقاط اتصال و همافزایی، به دنبال یافتن تضادها و دلایل ناکارآمدی است. افراد با چنین نگرشی معمولاً در مواجهه با هر ایده جدید، ابتدا به دنبال اثبات ناهماهنگی آن با شرایط خود هستند، نه کشف ظرفیتهای پنهان آن. یادگیری تطبیقی اما بر خلاقیت، انعطافپذیری و توانایی درک الگوهای مشترک میان حوزههای مختلف تأکید دارد و به ما کمک میکند تا از منابع غیرمنتظره، راهحلهای مؤثر استخراج کنیم.
در عصر پیچیدگی و تغییرات سریع، یادگیری تطبیقی به یک مزیت رقابتی تبدیل شده است. سازمانها و افراد موفق، نه تنها از تخصص خود بهره میبرند، بلکه با نگاهی باز و تحلیلی، از تجربیات دیگران نیز الهام میگیرند. این مقاله به بررسی ابعاد نظری و کاربردی یادگیری تطبیقی میپردازد و نشان میدهد چگونه میتوان با عبور از ذهنیت تناقضجو، به سوی تفکر سیستمی و رشد پایدار حرکت کرد.
یک ویژگی جالب، شایع و مشترک در بین مدیران ارشد (مالکان) کسب و کارهای کوچک و متوسط ایرانی که بین ۴۰ تا ۶۰ سال سن دارند، این است که تا نکتهای متفاوت یا در تضاد با شیوه و سبک مدیریت خود میبینند، سریع در برابر آن گارد گرفته و میگویند اینها برای کتابها و کشورهای توسعه یافته خوب است، اینجا در ایران، این چیزها جواب نمیدهد؛ سپس، برای تأیید ادعای خود، از قطعی برق، رانتها، محدودیتها و… گفته و با لبخندی، موضوع را تمام شده به نفع خود دانسته و ادامه نمیدهند. این مصداق بارز ذهن تناقضیاب، مقاومترین مانع در برابر یادگیری تطبیقی است.

مهدی زارع پوراستراتژیست رشد سیستمی
منظور از یادگیری تطبیقی چیست؟
به عنوان یک رویکرد علمی در روانشناسی تکاملی و علوم تربیتی تعریف میشود که بر توانایی فرد در جذب و بهکارگیری رفتارها، مهارتها و ویژگیهای موفق در محیطهای مختلف تأکید دارد. این نوع یادگیری، نوعی «پلاستیسیته تطبیقی» محسوب میشود که با افزایش تناسب فرد با محیط، به ارتقای عملکرد و بقا کمک میکند. طبق تعریف ارائهشده در”دانشنامه علوم روانشناسی تکاملی”، توسط Treece و Kazanas، یادگیری تطبیقی مجموعهای از راهبردهای یادگیری مانند تقلید از افراد معتبر (prestige-biased learning)، گرایش به رفتار اکثریت (majority-biased copying) و همنوایی فرهنگی را شامل میشود که همگی در خدمت افزایش سازگاری فرد با محیط هستند.
در حوزه آموزش، یادگیری تطبیقی به معنای شخصیسازی فرآیند یادگیری بر اساس نیازها، تواناییها و سبکهای شناختی هر فرد است. این مفهوم با توسعه فناوریهای هوش مصنوعی، بهویژه در طراحی سیستمهای آموزشی هوشمند، بهطور چشمگیری گسترش یافته است. مطالعهای منتشرشده در مجله Sustainability نشان میدهد که یادگیری تطبیقی در آموزش، با بهرهگیری از مدلهای یادگیری عمیق و سیستمهای آموزش هوشمند، به بهینهسازی مسیر یادگیری و افزایش اثربخشی آموزشی منجر شده است
در مجموع، یادگیری تطبیقی نهتنها یک مفهوم روانشناختی و تکاملی است، بلکه در عصر دیجیتال به ابزاری قدرتمند برای ارتقای یادگیری فردی و سازمانی تبدیل شده است. این تعریف علمی، با پشتوانه پژوهشهای معتبر، میتواند به عنوان نقطه شروعی برای تحلیلهای عمیقتر در مقالات تخصصی و محتوای سئو محور مورد استفاده قرار گیرد.
یادگیری مانند مفاهیم دیگر حوزه مهارتهای نرم، تعریف واحدی که همه بر سر آن توافق داشته باشند ندارد و اگر داشته باشد بهنظر میرسد که دیگر مهارت نرم نیست؛ پس بهتر این خواهد بود که تعاریف کمتر نقد شده را بررسی کرده تا یک فضای کلی از مفهوم یادگیری در ذهن ما شکل بگیرد و به مرور، آن را کامل کنیم. همین به مرور کامل شدن یا Slow Learning، خودش بخشی از یادگیری تطبیفی است.
به این معنا که هرگاه خواستیم موضوعی را یادبگیریم، بهتر است به خاطر داشته باشیم که فرآیند یادگیری آن، شبیه فرآیند خوردن نیست که در بیست الی سی دقیقه یک چیزی را بخوریم و سپس، احساس گرسنگی که رفع شد، برویم بخوابیم. یادگیری آرام، مورد تحقیق و توجه متخصصهای زیادی بوده و هست از جمله آقای کال نیوپورت که فوق دکتری MIT است (Cal Newport) و در کتاب جدید خود به نام “بهرهوری آهسته” یا همان Slow Productivity که ۲۰۲۴ چاپ شد، مفصل و دقیق به این مفهوم پرداخته است (م) و یا جامعهشناس دوستداشتنی، آقای دیوید اپستین نویسنده کتاب وسعت یا عمق؟ (Range) که بسیار جذاب، شیرین و با ذکر مثالهای عالی، نگاهی به یادگیری آرام در برابر یادگیری سریع و محدود داشته است (م).
بارها در کانال تلگرام مدرسه کسب و کار رُهام یا صفحه شخصی خود در اینستاگرام، به این نکته اشاره کردهام که روانشناسهای رفتارگرا، برای تعریف یادگیری، شاخص جالبی بیان میکنند که قابل دفاع است:
“ادعای یادگیری زمانی قابل پذیرش است که منتهی به تغییر رفتار شود.”
این تعریف ساده و دلنشین، خیلی رُک و صریح، تکلیف را روشن کرده است؛ اگر رفتار شما تغییر نکرده، ادعای یادگیری نکنید. البته در حوزه علوم انسانی، نمیتوان قاطع، ۱۰۰ در ۱۰۰ و یک کلام، اظهار نظر کرد چون با ماهیت پیچیدهای به اسم “انسان” روبرو هستیم؛ الههی تناقضات و رفتارهای غیرقابل پیشبینی که روز به روز، کاملتر هم میشود اما ملاک فعلی ما (تا این لحظه)، همین تعریف خواهد بود.
مهارت یادگیری چیست؟
چرا یادگیری مهارت محسوب میشود؟
اگر صادقانه به موضوع نگاه کنیم، خواهیم دید که غالباً ما یادگیری را یک مهارت نمیدانیم و به همین دلیل، به دنبال آموختن شیوههای صحیح یادگیری هم نرفتهایم؛ مثلاً تلاش کردهایم تا مقاومت مصالح، استاتیک، داستاننویسی، ساز، آواز و… یاد بگیریم اما چند نفر از ما تحقیق کردهایم که یادگیری صحیح را چگونه میتوان آموخت؟ اجازه بدهید با شرح یک مثال، موضوع را بیشتر روشن کنم. کلاس دوم دبیرستان، معلم ریاضی ما که در آن زمان کارشناسی ارشد ریاضی محض و یکی از سرشناسهای استان در تدریس ریاضی بود را به این محکوم کردیم که قدرت انتقال مطلب ندارد!
در حقیقت، ما سهم خود را در یادگیری به پایینترین حد ممکن کاهش داده و مسئولیت طرف مقابل (مدرس) را، به حداکثر رساندیم تا اگر جایی کار سخت شد، بتوانیم سریع توجیه کرده و توپ را به زمین معلم منتقل و سپس پیروزمندانه، همچنان مغز خود را در برابر یادگیری، محافظت کنیم. در اینجا، خوب است به این نکته اشاره کنم که گام اول برای ارتقا مهارت یادگیری، یاد گرفتن چیزهای جدید نیست بلکه، قدرت فراموش کردن (یا حذف تعصب از) آموختههای قبلی است. مجدداً اجازه بفرمایید با ذکر یک مثال، اهمیت این موضوع را نیز روشنتر کنم.
مدتی در مملکت، بحث استفاده از ظروف مسی خیلی داغ بود و همه میگفتند پخت و پز در ظرف مسی خیلی خاصیت دارد و خوب است؛ یکی از دوستان من نیز، تمام ظروف منزل را به مسی تغییر داده بود و حتی آب آشامیدنی را هم در این ظروف میل میکرد. مدتی قبل، مقالهای از یک گروه پژوهشگر ایرانی در کرمانشاه را مطالعه کردم که به برخی مضرات و… ظروف مسی اشاره کرده بود (م). این مقاله را در تلگرام برای دوست مسی دوستم فرستادم و در پاسخ، دهها پیام ارسال کرد تا به من بفهماند که غلط کردهام. ایشان حتی حاضر نشد چند دقیقه وقت گذاشته و مقاله را مرور کند، شاید در متن مقاله، در دفاع از دیدگاه خود نکتهای مییافت و همان را در سرِ من میکوبید. این نمونه بارز برای مهارت ضعیف در یادگیری است.
یادگیری تطبیقی چه کاربردی دارد؟
یادگیری تطبیقی را با تعریف یک پدیده به اسم “ذهن تناقضیاب” آغاز میکنم؛ ذهن تناقضیاب، مانند سرعتگیر در یک اتوبان وسیع، بزرگ و ایمن است که اجازه نمیدهد علیرغم مهیا بودن فرصت و شرایط، من و شما به حداکثر سرعت رسیده و از تجربه هیجانانگیز سفر با سرعت بالا، لذت ببریم. ذهن تناقضیاب چیست؟ تصور کنید در یک دوره آموزشی، به ما میگویند که برای افزایش انگیزه پرسنل، بهتر است اقدام “الف” را انجام دهید. ذهن تناقضیاب، بلافاصله یک مثال نقض پیدا کرده و میگوید:
“ما چند سال پیش این اقدام را انجام دادیم ولی یکی از پرسنل ترککار کرد!”
با همین یک تناقض، پرونده کل بحث را برای خودش بست، کنار گذاشت و خیالش راحت شد که قرار نیست چیز جدید یاد بگیرد و همان قبلیها برایش کافی است (نشدن هم نوعی شدن است). تجربه ثابت کرده بخش قابل توجهی از مخاطبین دورههای آموزشی، با این هدف حضور دارند که به مدرس ثابت کنند هرچه میگویی نشدنی است و پس از اینکه بارِ سنگین فراموش کردن آموختههای قدیمی را از دوش خود برداشتند، حالشان بهتر شده و سراغ همان شیوههای قدیمی میروند.
ذهن تناقضیاب، جدیترین مانع بر سرِ راه یادگیریهای جدید و کاربردی است. به این هم توجه ندارد که در حوزه علوم انسانی، چیز صد در صدی نداریم، بالاخره اگر بگردیم یک مثال نقض خواهیم یافت اما قرار نیست ۹۰درصد فرصت را به خاطر ۱۰ درصد تجربه نقض، از دست بدهیم.
یادمان باشد که تناقضی که کُلِّ حکم را باطل میکند، فقط در علوم دقیقه (ریاضی، فیزیک و…) کاربرد دارد و نه در علوم انسانی (مثلاً: عقل سالم در بدن سالم – استیون هاوکینگ، این گزاره را بهصورت کلی نقض میکند؟) در علوم رفتاری و علوم انسانی، پیدا کردن مثال نقض، هیچ گزارهای را نقض نمیکند. ما باید در دنیای اطراف، کتابها، مقالهها، تجارب افراد و… جستوجو کنیم، نکات جدید را یافته و به این فکر کنیم که من چگونه میتوانم از این نکته، برای شرایط خودم بهره بگیرم؟
برای مثال، فردی که بهتازگی کافه تأسیس کرده، برای خرید لپتاپ به مغازهای مراجعه میکند؛ صاحب مغازه به خریدار میگوید ما یک کارت اشتراک طلایی داریم که قیمت آن A ریال است؛ اگر این کارت را خریداری کنید، ما خدماتی مانند نصب ویندوز در محل، ایرادیابی تلفنی و… را رایگان به شما ارائه خواهیم داد. این فرد (فارغ از اینکه اشتراک طلایی را تهیه کند یا نه) میتواند از این تکنیک فروشنده لپتاپ برای ایجاد تمایز در کافه خود استفاده کند و اگر این کار را انجام دهد، یادگیری تطبیقی داشته است یعنی یک تکنیک در یک صنعت دیگر را، با صنعتی که خودش فعال است تطبیق داده و به کار گرفته است.
اما اگر بگوید: “این فروشنده لپتاپ است، دنیای کامپیوتر کجا، کافه کجا! اصلاً جنس مشتریهای ما تفاوت دارد و…”، ذهن تناقضیاب خود را فعال کرده؛ علیرغم اینکه میداند اگر این اقدام انجام شود، ممکن است اثرات مفید داشته باشد، اما چون سخت است و نیاز به تغییرات و… دارد، تمایل دارد وانمود کند با توجه به اینکه جنس دو کسب و کار متفاوت است، این شیوه کلاً در کافهها جواب نمیدهد و پرونده را ببندد.
مثال بعد که خود من بارها و بارها با آن مواجه بودم وقتی است که در مورد روشها و تکنیکهای مدیریت به افراد آموزش میدهم. بهعنوان مثال، بلانچارد در کتاب “شیوهی والها” (م) یک رویکرد انسانی و تشویقی برای مدیریت سرمایهانسانی پیشنهاد داده است؛ وقتی این کتاب را به یک مدیر سنتی معرفی کردم گفت:
“این شیوهها به درد خارج میخورد، اینجا ایران است باید با چوب بزنی تو سرِ کارگر تا کار کنه!”
به همین سادگی، پرونده تحقیقات بلانچارد را بست و تمام. این موضوع، منحصر به ایران نیست؛ جالب است بدانید وقتی دکتر ویلیامز دِمینگ، ژاپن را از بنجلسازی به مهد کیفیت تبدیل کرد، عدهای امریکایی گفتند این روشها به این دلیل در ژاپن جواب داد که مردم آنجا فرهنگ متفاوتی با ما امریکاییها دارند. به همین دلیل بود که آقای دِمینگ، یک پروژه آزمایشی را به کمک GM برنامهریزی و اجرا کرد و سپس به همه ثابت شد که این متدولوژی، ارتباط تنگاتنگ و سختی با فرهنگ مردم ندارد! اینجا بود که برنامه تلویزیونی “اگر ژاپن توانست، چرا ما نتوانیم؟” (مستند را اینجا ببینید) ساخته و پخش شد و از آن به بعد، مدیران امریکایی که پیش از این مسخره میکردند، فوج فوج برای دریافت مشاوره، به دِمینگ مراجعه کردند.
در یادگیری تطبیقی، قرار نیست آنچه را که آموختیم، عیناً با همان شیوه، جزییات و… در کسب و کار یا زندگی خود اجرا کنیم بلکه وقتی مفهوم کلّی را درک کردیم، با توجه به وضعیت خود، آن را تطبیق داده و اجرا کنیم. مثلاً مفهوم تولید بهموقع یا Just In Time که در ژاپن بسیار سر و صدا کرد و مفید بود، در ایران یک شیوه خوب نیست! چرا؟ چون اینجا تورم و بازار هیجانی داریم؛ اتفاقاً گاهی اوقات پُر بودن انبار، سودآوری بسیار بالایی برای ما دارد. مثلاً زمانیکه مدیرکارخانه بودم، موجودی انبار ما را از ورشکستگی قطعی نجات داد در حالیکه اگر JIT اجرا شده بود، نابود شده بودیم؛ اما در همین شرایط هم نمیتوانیم بگوییم JIT به درد ایران نمیخورد!شاید در گوشه دیگری از همین سرزمین، روش درست به موقع، باعث شده باشد یک استارتآپ، هزینههای اولیه خود را کاهش داد و موجب بقاء شده باشد ولی چون ما نمیدانیم، آبِ پاکی روی دست یک مدل ارزشمند ریخته و پروندهاش را بستهایم.
یادگیری مداوم (Continuous Learning) چیست؟
یادگیری مداوم یک مهارت نرم حیاتی است که به تمایل و توانایی فرد در کسب دانش و مهارتهای جدید به طور مستمر در طول زندگی، چه به صورت رسمی و چه غیررسمی، اشاره دارد. این مهارت فراتر از صرفاً “دانشجویی” است؛ بلکه شامل کنجکاوی، گشودگی به ایدههای جدید، تمایل به کسب تجربه، و توانایی انطباق با تغییرات از طریق یادگیری است. در دنیای امروز که فناوریها و بازارها با سرعت بیسابقهای در حال تحول هستند، توانایی یادگیری مداوم به افراد و سازمانها کمک میکند تا رقابتی باقی بمانند، نوآوری کنند و فرصتهای جدید را کشف کنند.
داشتن مهارت یادگیری مداوم قوی به معنای پرورش یک ذهنیت رشد محور (Growth Mindset) است، یعنی باور به اینکه تواناییها و هوش شما میتوانند از طریق تلاش و یادگیری توسعه یابند. فردی که به طور مداوم یاد میگیرد، میتواند با تغییرات شغلی یا تکنولوژیک به راحتی سازگار شود، از اشتباهات خود درس بگیرد و همواره به دنبال راههایی برای بهبود عملکرد خود باشد. این مهارت نیازمند کنجکاوی، انگیزه درونی، خودانضباطی و توانایی ارزیابی و فیلتر کردن اطلاعات است. افرادی که یادگیری مداوم را در پیش میگیرند، نه تنها دانش و مهارتهای خود را به روز نگه میدارند، بلکه توانایی حل مسئله و تفکر انتقادی خود را نیز تقویت میکنند. تقویت این مهارت، به معنای پرورش یک ذهنیت پویا و آماده برای آیندهای نامعلوم است.
ابعاد کلیدی یادگیری مداوم چیست؟
از منظر علمی، یادگیری مداوم شامل چندین مؤلفه کلیدی است:
۱. کنجکاوی و عطش دانش: تمایل طبیعی به جستجو، کاوش و درک پدیدههای جدید. کنجکاوی، سوخت اصلی یادگیری است.
۲. ذهنیت رشد (Growth Mindset): باور به اینکه تواناییها و هوش قابل توسعه هستند و میتوان با تلاش و تمرین آنها را بهبود بخشید. این ذهنیت، از ترس از شکست جلوگیری میکند.
۳. خودراهبری در یادگیری: توانایی شناسایی نیازهای یادگیری خود، یافتن منابع مناسب و برنامهریزی برای یادگیری مستقل. خودراهبری، استقلال در یادگیری را تقویت میکند.
۴. بازخوردپذیری و درس گرفتن از خطاها: گشودگی در برابر بازخوردهای سازنده و توانایی تحلیل اشتباهات برای بهبود عملکرد آینده. خطاها، بهترین معلمها هستند.
۵. انطباقپذیری و انعطافپذیری: توانایی به کارگیری دانش و مهارتهای جدید در موقعیتهای متغیر و تطبیق با روشهای نوین. انطباقپذیری، بقا را تضمین میکند.
۶. مدیریت اطلاعات و دانش: توانایی فیلتر کردن حجم وسیع اطلاعات و سازماندهی آنها برای استفاده مؤثر. این مهارت، از غرق شدن در اطلاعات جلوگیری میکند.
اهمیت یادگیری مداوم در محیطهای کاری
یادگیری مداوم در محیطهای کسبوکار یک مهارت فوقالعاده حیاتی برای نوآوری، رقابتپذیری و رشد سازمانی است. در بازاری که به طور مداوم با تکنولوژیهای جدید، مدلهای کسبوکار نوظهور و تغییرات در تقاضای مشتریان روبروست، سازمانهایی که یادگیری مداوم را ترویج میکنند، میتوانند به سرعت خود را وفق دهند، محصولات و خدمات جدیدی ارائه دهند و از رقبا پیشی بگیرند. کارکنان و مدیرانی که به طور مداوم یاد میگیرند، میتوانند دانش خود را به روز نگه دارند، مهارتهای جدیدی کسب کنند و به عنوان منبعی ارزشمند برای نوآوری و حل مسائل پیچیده در سازمان عمل کنند. این مهارت به ویژه در صنایعی که با سرعت بالایی در حال تحول هستند، بسیار ارزشمند است. یادگیری مداوم نه تنها به حفظ سازمان در برابر منسوخ شدن کمک میکند، بلکه آن را به یک محیط پویا و پر از فرصت برای رشد تبدیل میسازد.
مثال کاربردی از یادگیری مداوم
تصور کنید به عنوان یک متخصص بازاریابی دیجیتال، مدتهاست که از روشهای سنتی بازاریابی آنلاین استفاده میکنید. ناگهان، یک فناوری جدید هوش مصنوعی در حوزه بازاریابی ظهور میکند که میتواند روشهای سنلی را دگرگون کند. فردی با مهارت یادگیری مداوم بالا، در این موقعیت احساس تهدید نمیکند یا در برابر تغییر مقاومت نمیورزد.
او با کنجکاوی و انگیزه، شروع به مطالعه مقالات و کتابها درباره این فناوری جدید میکند، در وبینارها و دورههای آنلاین شرکت میکند و حتی ممکن است پروژههای کوچکی را برای آزمایش آن در اوقات فراغت خود انجام دهد. او از همکارانی که در این زمینه دانش بیشتری دارند، سوال میپرسد و به دنبال فرصتهایی برای به کارگیری عملی این فناوری در پروژههای کاری خود میگردد. این فرد نه تنها دانش خود را به روز نگه میدارد، بلکه به یکی از پیشگامان استفاده از این فناوری در سازمان خود تبدیل میشود و به تیم و شرکت کمک میکند تا در فضای رقابتی پیشرو باشند.
تأثیر یادگیری مداوم بر بهبود فرهنگ سازمانی
یادگیری مداوم در سراسر یک سازمان، به ایجاد فرهنگی از نوآوری، رشد و پویایی کمک میکند. وقتی کارکنان تشویق میشوند تا همواره به دنبال کسب دانش و مهارتهای جدید باشند، فضایی از کنجکاوی، خلاقیت و تطبیقپذیری شکل میگیرد. این امر به ویژه به افزایش توانایی سازمان در مواجهه با تغییرات، کشف فرصتهای جدید و حفظ مزیت رقابتی کمک میکند. فرهنگی که یادگیری مداوم را ترویج میکند، کارکنان را به پذیرش چالشهای جدید، استفاده از فناوریهای نوین و بهبود مستمر عملکرد خود تشویق میکند. در نهایت، سازمانی با فرهنگ یادگیری مداوم بالا، هوشمندتر، چابکتر و آمادهتر برای آینده خواهد بود و میتواند به طور مستمر به رشد و تعالی دست یابد و جایگاه خود را به عنوان یک رهبر در صنعت تثبیت کند.
جمعبندی مقاله مهارت یادگیری تطبیقی
یادگیری تطبیقی، هنر تشخیص فرصتها از تشابههای موجود است که میتواند توسط “ذهن تناقضیاب” که در جستوجوی تفاوتها است، سد و نابود شود. به همین دلیل میبینیم که مشاورها، فقط کتاب حوزه تخصصی خود را میخوانند، پزشکها فقط در ژورنالهای پزشکی به دنبال جدیدترین روشهای درمانی و جراحی هستند (خدا کند که باشند!)، تعمیرکارهای خودرو، فقط صفحات تعمیر خودرو در اینستاگرام را دنبال میکنند و اکثر افراد، در یک حوزه خاص که با تجربه فعلی آنها همخوان است، فعالیت، مطالعه، تحقیق، گفت و گو، جستوجو، سؤال و… دارند.
جالب است بدانید در تحقیقی بینالمللی، مشخص شد وقتی قوانین مالیاتی تغییر میکند، حسابداران کهنهکار با سابقه بالاتر، بیشتر نسبت به افراد آماتور خطا میکنند، چرا؟ چون به آموختههای قبلی خود، عمیقاً پایبند هستند (م). پس اگر به دنبال افزایش مهارت یادگیری در خود هستیم، خوب است بیشتر به اطراف دقت کنیم، وارد سایر حوزهها شده و کمی سرک بکشیم، بپرسیم، بخوانیم، دنبال کنیم و در نهایت، دانستههای قبلی خود را به چالش بکشیم.