از مدیریت زمان تا تسلط بر زمان
کلید افزایش بهرهوری کسبوکار در عصر هوش مصنوعی
در دنیای پرشتاب امروز، زمان به ارزشمندترین و در عین حال فرّارترین دارایی ما تبدیل شده است. شاید تصور کنیم با لیستهای بیپایان وظایف، نرمافزارهای پیچیده مدیریت پروژه و تقویمهای رنگارنگ، بر این عنصر گریزپا مسلط شدهایم. اما این یک توهم خطرناک است؛ یک مسابقه بیپایان برای «مدیریت» چیزی که اساساً غیرقابل مدیریت است. در واقع، تلاش برای کنترل ساعتها و دقیقهها، ما را از اصل ماجرا دور کرده است: تسلط بر خود. بهرهوری واقعی در توانایی مدیریت زمان خلاصه نمیشود، بلکه در قدرت ما برای تشخیص و تمرکز بر مهمترین اولویتها، حذف عوامل حواسپرتی و همسو کردن انرژی درونی با اهداف کلیدی نهفته است. در عصری که حجم اطلاعات و ابزارهای دیجیتال، تمرکز ما را به چالش میکشد، موفقیت از یک مهارت تکنیکی به یک هوشمندی استراتژیک تغییر یافته است؛ هوشمندیای که به ما امکان میدهد به جای دویدن بیهدف به دنبال زمان، از آن به عنوان یک اهرم قدرتمند برای خلق ارزش پایدار در کسبوکار و زندگی خود استفاده کنیم. این مقاله راهی نو برای عبور از توهم مدیریت زمان و ورود به قلمرو تسلط بر آن را به شما نشان میدهد.
توهم کنترل زمان و واقعیت بهرهوری در دنیای دیجیتال
همانطور که در ابتدای این مسیر اشاره کردیم، شاید بزرگترین توهم در دنیای امروز، «کنترل» زمان باشد. ما در عصر اطلاعات غرق شدهایم، عصری که با بمباران مداوم نوتیفیکیشنها، ایمیلهای بیپایان و جریان سیال محتوا، مرز میان کار و زندگی را محو کرده است. در این میان، بسیاری از متخصصان و مدیران، با نگاهی مکانیکی به زمان، تلاش میکنند تا آن را مانند یک منبع فیزیکی مدیریت کنند: برنامهریزی دقیقه به دقیقه، اولویتبندی با چارچوبهای سختگیرانه و تلاش برای فشرده کردن هرچه بیشتر وظایف در یک شبانهروز. این رویکرد، در ظاهر منطقی به نظر میرسد، اما در عمل به فرسودگی، کاهش خلاقیت و در نهایت، شکست در دستیابی به اهداف کلان منجر میشود. این تلاش بیهوده برای مدیریت چیزی که ثابت و غیرقابل تغییر است، ما را از درک واقعیت اصلی غافل کرده است: بهرهوری، نتیجه مدیریت زمان نیست، بلکه حاصل مدیریت توجه و انرژی ماست.
در این دنیای دیجیتال که هوش مصنوعی در حال تغییر قوانین بازی است، بهرهوری دیگر صرفاً به معنای انجام کارهای بیشتر در زمان کمتر نیست. مفهوم بهرهوری متحول شده و به خلق بیشترین ارزش با کمترین اتلاف انرژی اطلاق میشود. هوش مصنوعی، با تحلیل دادهها و شناسایی الگوهای رفتاری، قادر است زمانهای اوج خلاقیت ما را مشخص کند، وظایف تکراری را خودکارسازی نماید و حتی به ما در شناسایی واقعیترین اولویتها یاری رساند. این ابزارها به ما اجازه میدهند تا از تمرکز بر کارهای بیاهمیت رها شویم و انرژی ذهنی خود را صرف حل مسائل پیچیدهتر، تفکر استراتژیک و نوآوری کنیم. بنابراین، اگرچه ساعتهای ما همچنان ۲۴ ساعت را نشان میدهند، اما نحوه تعامل ما با آنها در حال دگرگونی است. این دگرگونی، از توهم کنترل زمان به واقعیت تسلط بر آن، ما را به سطحی جدید از کارایی و موفقیت رهنمون میسازد که فراتر از هرگونه برنامه زمانی سنتی است. در ادامه، به بررسی عمیقتر این تحول و ارائه راهکارهای عملی برای تحقق آن خواهیم پرداخت.
همانطور که پیشتر گفتیم، کلید واقعی مدیریت زمان، درک این نکته است که نباید فقط به دنبال افزایش سرعت انجام کارها باشیم، بلکه باید کارهای درست را با اولویتبندی صحیح انجام دهیم. اولین گام در این مسیر، یک تمرین فکری عمیق و صادقانه است: شناسایی اولویتهای اصلی زندگی و کسبوکارمان. این فرایند، شبیه به روشن کردن یک قطبنما در تاریکی است. به همین منظور، از شما دعوت میکنیم تا همین حالا یک کاربرگ اولویتبندی را دانلود کرده و با اختصاص زمانی کافی و بدون عجله، آن را تکمیل کنید. در این کاربرگ، به این پرسشها پاسخ دهید: “مهمترین اهداف من در سه تا پنج سال آینده چیست؟”، “در حال حاضر، کدام فعالیتها بیشترین ارزش و نتایج را برای من و کسبوکارم ایجاد میکنند؟” و “کدام فعالیتها فقط وقت من را میگیرند و ارزش کمی دارند؟”
پس از آنکه اولویتهای اصلی خود را مشخص کردید، زمان آن رسیده که با یک واقعیت مهم روبرو شوید: پروندههای باز و کارهای عقبماندهای که مانند وزنه، بهرهوری شما را سنگین کردهاند. این کارها، همانهایی هستند که ذهن شما را اشغال کرده و انرژی روانیتان را تحلیل میبرند. اکنون که میدانید چه چیزی واقعاً مهم است، لیستی از تمام این وظایف ناقص و ناتمام تهیه کنید.
برای هر کدام از آنها، با توجه به اولویتهای اصلی که شناسایی کردهاید، یک تصمیم قاطع بگیرید: آیا این کار با اهداف من همسو است؟ اگر پاسخ بله است، آن را برنامهریزی کرده و یک ضربالاجل مشخص برای اتمام آن تعیین کنید. اگر پاسخ خیر است، با شجاعت آن را از لیست حذف کرده یا به فرد دیگری واگذار کنید. این اقدام به ظاهر ساده، فضای ذهنی لازم را برای تمرکز بر آنچه واقعاً اهمیت دارد، برای شما فراهم میکند. به یاد داشته باشید که موفقیت، در گرو رها کردن کارهای بیاهمیت است.

مهدی زارع پوراستراتژیست رشد سیستمی
استیو جابز جمله معروفی دارد که میگوید: “زمان شما محدود است، پس آن را با زندگی کردن به سبک دیگران هدر ندهید.” این نکته مهمی است که درگیر سبک دیگران نشویم. بهنوعی، گواه این موضوع است که “رفتارهای گلهای”، شاید ابتدا حس خوب امنیت و تأیید شدن توسط اکثریت را القا کند، اما آن چیزی که در واقعیت رخ میدهد، هدر رفت منابع محدودی است که داریم.
تاریخچه مدیریت زمان: از ساعت شنی تا الگوریتمهای هوشمند
تاریخچه مدیریت زمان، بیش از آنکه مجموعهای از ابزارها باشد، یک روایت از تکامل درک انسان از ارزش و کارایی است. در روزگاران گذشته، زمان با ضربآهنگ طبیعت، طلوع و غروب خورشید، یا گردش فصلها سنجیده میشد. اختراع ساعتهای مکانیکی، نقطهعطفی بود که زمان را از یک پدیده طبیعی به یک کمیت قابل اندازهگیری و قابل تقسیم تبدیل کرد. این ابزارها، در ابتدا فقط برای نظمدهی به عبادات و مراسم استفاده میشدند، اما به سرعت به قلب صنعت و تجارت راه یافتند. با ظهور انقلاب صنعتی، نگاه به زمان به کلی دگرگون شد؛ زمان به پول تبدیل شد. این ایده، پایه و اساس نظریههایی مانند “مدیریت علمی” فردریک تیلور شد که در آن، هر دقیقه از کار کارگران به دقت سنجیده و بهینهسازی میشد. این رویکرد، اگرچه به افزایش خیرهکننده تولید منجر شد، اما در نهایت، انسان را به یک چرخدنده در ماشین تولید تبدیل کرد.
در نیمه دوم قرن بیستم، با ورود به عصر اطلاعات، دیدگاه به مدیریت زمان نیز از یک رویکرد صرفاً مکانیکی به یک رویکرد شناختی تغییر یافت. مدلهایی مانند ماتریس آیزنهاور یا قانون پارتو (۸۰/۲۰) ظهور کردند که به جای تمرکز بر «سختتر کار کردن»، بر «هوشمندانه کار کردن» تاکید داشتند. این نظریهها، مدیریت زمان را به مدیریت اولویتها و تصمیمگیریهای آگاهانه گره زدند. اکنون، در آستانه ورود به عصر هوش مصنوعی، پارادایم مجدداً در حال شیفت است. ابزارهای هوش مصنوعی قادرند دادههای رفتاری ما را تحلیل کرده و به صورت هوشمند، بهترین زمان برای تمرکز، استراحت یا حتی خلاقیت را پیشنهاد دهند. این تحول نشان میدهد که تاریخچه مدیریت زمان، از یک ابزار ساده برای سنجش، به یک سیستم پیچیده برای بهینهسازی و در نهایت، به یک شریک هوشمند برای تسلط بر زمان تکامل یافته است. این مسیر، از ساعتهای شنی گذشته تا الگوریتمهای آینده، نشاندهنده جستجوی بیپایان انسان برای حداکثر کردن بهرهوری و خلق ارزش در کوتاهترین زمان ممکن است.
چرا به دنبال مدیریت زمان رفتیم؟
جستوجوی انسان برای مدیریت زمان، ریشه در یک نیاز عمیقتر دارد: نیاز به کنترل بر زندگی و فراتر رفتن از محدودیتها. در جوامع اولیه، زمان پدیدهای بود که با ریتم طبیعت پیش میرفت و انسانها بر اساس آن زندگی میکردند. اما با ظهور تمدنها و شکلگیری جوامع پیچیده، زمان به یک منبع اقتصادی و اجتماعی تبدیل شد. تقسیمبندی زمان به ساعات و دقایق، امکان برنامهریزی، هماهنگی و در نهایت، افزایش کارایی و تولید را فراهم آورد.
در عصر صنعتی، این نیاز به اوج خود رسید. با پیچیدهتر شدن سیستمهای تولیدی و ظهور نظریههای مدیریتی، زمان به یک عامل حیاتی برای سنجش بهرهوری و سودآوری تبدیل شد. مدیران به دنبال راههایی بودند تا هر ثانیه را به پول تبدیل کنند و کارگران را به حداکثر بازدهی برسانند. این رویکرد، انسان را به موجودی تبدیل کرد که همواره تحت فشار زمان است. در دنیای مدرن، هجوم اطلاعات و وظایف متعدد، این فشار را دوچندان کرده است. ما به دنبال مدیریت زمان رفتیم تا در این دنیای آشفته، کنترل را به دست بگیریم، بهرهوری خود را افزایش دهیم و از حس اضطراب ناشی از نرسیدن به اهداف رها شویم. بنابراین، مدیریت زمان بیش از یک تکنیک، یک تلاش برای نظم بخشیدن به دنیای درونی و بیرونی ماست.
میراث تیلور برای مدیریت زمان
فردریک وینسلو تیلور، مهندس مکانیک و پدر مدیریت علمی، نقش بنیادینی در رونق گرفتن و تبدیل مدیریت زمان به یک حوزه مطالعاتی جدی ایفا کرد. قبل از تیلور، بهرهوری کارگران بر اساس تجربه و حدس و گمان مدیریت میشد؛ فرایندی که اغلب منجر به اتلاف زمان و انرژی میشد. تیلور با رویکردی رادیکال و مبتنی بر علم، این وضعیت را تغییر داد.
زمانسنجی: مبنای علمی بهرهوری
اصلیترین نوآوری تیلور، زمانسنجی (Time Study) بود. او با استفاده از یک کرونومتر، هر کار را به کوچکترین اجزای ممکن تقسیم میکرد و زمان لازم برای انجام هر جزء را به دقت اندازهگیری مینمود. هدف او این بود که “بهترین روش” (The One Best Way) برای انجام هر وظیفه را کشف کند. برای مثال، در مطالعه معروف خود روی کارگران فولاد، او به این نتیجه رسید که کارگر با یک بیل با وزن مشخص (حدود ۲۱.۵ پوند) به بالاترین بهرهوری میرسد. تیلور با زمانسنجی، کار را از یک مهارت فردی و شهودی به یک فرایند مهندسیشده و قابل اندازهگیری تبدیل کرد. او با حذف حرکات اضافی و غیرضروری، به کارگران آموزش میداد تا دقیقاً به همان شیوه بهینه کار کنند. این رویکرد، نه تنها به افزایش تولید منجر شد، بلکه این ایده را نیز در ذهن مدیران نهادینه کرد که زمان یک منبع قابل تحلیل، بهینهسازی و کنترل است.

رویکرد تیلور، که به تیلوریسم نیز معروف است، اگرچه به دلیل نادیده گرفتن جنبههای انسانی و اجتماعی کار مورد انتقاد قرار گرفت و به کاهش خلاقیت و فرسودگی شغلی منجر شد، اما پایهگذار نگاهی جدید به مدیریت شد. این نگاه، مدیریت را از یک هنر به یک علم تبدیل کرد و مفاهیمی مانند استانداردسازی فرایندها، افزایش کارایی و ارتباط مستقیم بین زمان و تولید را به گفتمان مدیریتی وارد نمود. امروزه، بسیاری از اصول و تکنیکهای مدیریت زمان، هرچند با رویکردی مدرنتر و انسانیتر، ریشه در مطالعات پیشگامانه تیلور دارند.
شیوه یکسان مدیریت زمان، برای همه؟
اینکه آیا مدیریت زمان برای همه کسبوکارها یک شیوه یکسان دارد، یک پرسش کلیدی است و پاسخ آن به طور قاطع منفی است. در واقع، این ایده که میتوان یک مدل واحد و از پیش تعریفشده را برای همه سازمانها و افراد به کار گرفت، یک تصور غلط رایج است. مدیریت زمان، مانند هر استراتژی سازمانی دیگری، باید با توجه به فرهنگ، ساختار و ماهیت فعالیتهای هر کسبوکار، شخصیسازی شود.
مدیریت زمان در یک استارتاپ چابک و کوچک، کاملاً متفاوت از یک شرکت بزرگ و سنتی است. برای روشنتر شدن این تفاوتها، به چند عامل کلیدی میپردازیم:
صنعت و ماهیت کار: یک شرکت تولیدی که بر اساس زمانبندی خط تولید عمل میکند، نیاز به یک رویکرد مدیریت زمان دقیق و مبتنی بر استانداردها (شبیه به مدل تیلور) دارد. در مقابل، یک شرکت خلاق و مبتنی بر پروژه (مانند یک آژانس تبلیغاتی)، به رویکردی انعطافپذیرتر نیاز دارد که آزادی عمل بیشتری برای خلاقیت فراهم کند. در اینگونه کسبوکارها، به جای تمرکز بر زمانبندی دقیق، بر مدیریت فازهای پروژه و دستیابی به نقاط عطف (Milestones) تمرکز میشود.
فرهنگ سازمانی: برخی شرکتها فرهنگی سلسلهمراتبی و سختگیرانه دارند که در آن زمانسنجی و گزارشدهی دقیق ضروری است. در مقابل، شرکتهایی با فرهنگ مسطح و باز، به کارکنان خود اعتماد میکنند تا با تعیین اهداف مشخص، خودشان زمانشان را مدیریت کنند. در این مدل، بر نتایج تأکید میشود، نه بر تعداد ساعتهای کار.
نقش هوش مصنوعی و اتوماسیون: سرعت پذیرش فناوریهای جدید نیز تأثیرگذار است. یک کسبوکار که وظایف تکراری را با ابزارهای هوش مصنوعی و اتوماسیون مدیریت میکند، زمان بیشتری برای فعالیتهای استراتژیک و نوآورانه دارد. در مقابل، کسبوکاری که هنوز به روشهای سنتی وابسته است، درگیر فرایندهای زمانبر دستی خواهد بود.
مدیریت زمان یک نسخه عمومی نیست که برای همه تجویز شود، بلکه یک فرایند پویا و تطبیقپذیر است. بهترین استراتژی، ترکیبی از اصول اثباتشده (مانند اولویتبندی) با تکنیکهای متناسب با نیازهای خاص سازمان است. یک مشاور کسبوکار ابتدا باید ساختار، فرهنگ و اهداف استراتژیک یک شرکت را درک کند و سپس بر اساس آن، رویکرد بهینه مدیریت زمان را طراحی و پیادهسازی نماید.
تکنیک طلایی و رازآلود برای مدیریت زمان
در شرایطی که اطراف ما پر از ابزارهای جذاب و تکنیکهای وسوسهانگیز مدیریت زمان است، اغلب یک حقیقت بنیادین را فراموش میکنیم: مدیریت زمان، بدون اولویتبندی بیفایده است. این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما کلید اصلی بهرهوری و موفقیت است.
تصور کنید یک قایقران ماهر، با تمام تجهیزات پیشرفته ناوبری و پاروهای حرفهای، وارد دریا میشود. اما اگر مقصد خود را نداند، تمام مهارتها و ابزارهای او بیاهمیت خواهند بود. او ممکن است با سرعت و قدرت تمام پارو بزند، اما در نهایت تنها دور خود خواهد چرخید و به هیچ ساحلی نخواهد رسید. داستان مدیریت زمان نیز همین است.
بسیاری از ما، روز خود را با اجرای بیهدف تکنیکهای مختلف سپری میکنیم؛ از تکنیک پومودورو برای تمرکز بر وظایف گرفته تا ماتریس آیزنهاور برای دستهبندی کارها. اما وقتی اولویت اصلی زندگی یا کسبوکارمان مشخص نیست، این ابزارها تنها به ما کمک میکنند تا کارهای اشتباه را با سرعت و کارایی بیشتری انجام دهیم. ما در یک چرخه بیپایان از فعالیتهای بیهدف گرفتار میشویم و در پایان روز، با وجود تمام تلاشها، احساس میکنیم هیچ گام مؤثری به جلو برنداشتهایم.
اولویتبندی، قطبنمای ما در این سفر است. این فرایند به ما کمک میکند تا از میان انبوهی از وظایف، آنهایی را که بیشترین ارزش را دارند و ما را به اهداف استراتژیکمان نزدیک میکنند، شناسایی کنیم. وقتی اولویتها مشخص شدند، هر تکنیک مدیریت زمانی که به کار میگیریم، به یک ابزار قدرتمند برای رسیدن به مقصد تبدیل میشود. به این ترتیب، به جای اینکه صرفاً مشغول باشیم، مثمر ثمر خواهیم بود.
همانطور که پیشتر گفتیم، کلید واقعی مدیریت زمان، درک این نکته است که نباید فقط به دنبال افزایش سرعت انجام کارها باشیم، بلکه باید کارهای درست را با اولویتبندی صحیح انجام دهیم. اولین گام در این مسیر، یک تمرین فکری عمیق و صادقانه است: شناسایی اولویتهای اصلی زندگی و کسبوکارمان. این فرایند، شبیه به روشن کردن یک قطبنما در تاریکی است. به همین منظور، از شما دعوت میکنیم تا همین حالا یک کاربرگ اولویتبندی را دانلود کرده و با اختصاص زمانی کافی و بدون عجله، آن را تکمیل کنید. در این کاربرگ، به این پرسشها پاسخ دهید: “مهمترین اهداف من در سه تا پنج سال آینده چیست؟”، “در حال حاضر، کدام فعالیتها بیشترین ارزش و نتایج را برای من و کسبوکارم ایجاد میکنند؟” و “کدام فعالیتها فقط وقت من را میگیرند و ارزش کمی دارند؟”
پس از آنکه اولویتهای اصلی خود را مشخص کردید، زمان آن رسیده که با یک واقعیت مهم روبرو شوید: پروندههای باز و کارهای عقبماندهای که مانند وزنه، بهرهوری شما را سنگین کردهاند. این کارها، همانهایی هستند که ذهن شما را اشغال کرده و انرژی روانیتان را تحلیل میبرند. اکنون که میدانید چه چیزی واقعاً مهم است، لیستی از تمام این وظایف ناقص و ناتمام تهیه کنید. برای هر کدام از آنها، با توجه به اولویتهای اصلی که شناسایی کردهاید، یک تصمیم قاطع بگیرید: آیا این کار با اهداف من همسو است؟ اگر پاسخ بله است، آن را برنامهریزی کرده و یک ضربالاجل مشخص برای اتمام آن تعیین کنید. اگر پاسخ خیر است، با شجاعت آن را از لیست حذف کرده یا به فرد دیگری واگذار کنید. این اقدام به ظاهر ساده، فضای ذهنی لازم را برای تمرکز بر آنچه واقعاً اهمیت دارد، برای شما فراهم میکند. به یاد داشته باشید که موفقیت، در گرو رها کردن کارهای بیاهمیت است.
مدیریت زمان در کسبوکارهای کوچک و متوسط
مدیریت زمان در کسبوکارهای کوچک و متوسط، که اغلب با کمبود منابع و تعدد وظایف روبرو هستند، اهمیتی حیاتی دارد. در این محیطها، هر دقیقه هدر رفته میتواند تأثیری مستقیم بر رشد و بقای کسبوکار داشته باشد. با این حال، اجرای رویکردهای پیچیده و سازمانی که در شرکتهای بزرگ مرسوم است، اغلب غیرعملی به نظر میرسد. راهحل در یک رویکرد ساده، دقیق و قابل انطباق نهفته است.
گام اول: شناسایی اولویتهای استراتژیک
اولین و حیاتیترین گام برای کسبوکارهای کوچک و متوسط، تعیین اهداف استراتژیک اصلی است. این اهداف نباید صرفاً بر مبنای درآمد کوتاهمدت باشند، بلکه باید به چشمانداز بلندمدت شرکت مربوط شوند. به عنوان مثال، یک هدف استراتژیک میتواند “افزایش سهم بازار در یک منطقه جغرافیایی خاص” یا “بهبود نرخ رضایت مشتری به بالاتر از ۹۰٪” باشد. تیمهای مدیریتی باید به صورت مشترک، این اولویتها را به وضوح تعریف و مستندسازی کنند. این فرایند، قطبنمای اصلی تصمیمگیریهای آتی خواهد بود.
گام دوم: تطبیق وظایف روزانه با اهداف استراتژیک
پس از تعیین اولویتها، هر وظیفه و فعالیت روزانه باید با این اهداف استراتژیک سنجیده شود. در اینجا، اصل پارتو (۸۰/۲۰) کاربرد عملی مییابد. مدیریت باید به صورت مداوم از خود بپرسد: “آیا این فعالیت به ۲۰ درصد از کارهایی تعلق دارد که ۸۰ درصد نتایج را ایجاد میکنند؟” برای اجرای این رویکرد، جلسات هفتگی کوتاه (Scrum Meetings) میتواند بسیار مؤثر باشد. در این جلسات، هر عضو تیم کارهای خود را بر اساس اولویتهای تعیینشده به روزرسانی کرده و موانع را شناسایی میکند. این شفافیت، از اتلاف وقت در کارهای بیاهمیت جلوگیری میکند.
گام سوم: مدیریت پروژههای عقبافتاده
پروندههای باز و پروژههای ناتمام در کسبوکارهای کوچک، به سرعت تبدیل به باری سنگین میشوند. این وظایف، علاوه بر اشغال فضای ذهنی، از انرژی تیم میکاهند. بر اساس اولویتهای استراتژیک، یک رویکرد سیستماتیک برای مدیریت این وظایف ضروری است. باید یک لیست جامع از تمام کارهای عقبافتاده تهیه شود و برای هر کدام، دو گزینه بررسی شود:
الف. ارزشافزایی (Value-Adding): آیا اتمام این پروژه با یکی از اهداف استراتژیک همسو است؟ اگر پاسخ مثبت است، باید به سرعت یک برنامه اجرایی مشخص و یک ضربالاجل منطقی برای آن تعیین شود.
ب. حذف یا واگذاری: اگر یک وظیفه در لیست کارهای عقبافتاده، ارتباطی به اهداف استراتژیک ندارد، باید با شجاعت آن را از لیست حذف کرده یا به صورت برونسپاری به فرد یا شرکت دیگری واگذار نمود. این کار فضای ذهنی و منابع لازم را برای تمرکز بر روی وظایف اصلی آزاد میکند.
مدیریت زمان در کسبوکارهای کوچک و متوسط، کمتر درباره تکنیکها و بیشتر درباره یک فرهنگ مدیریتی است. این فرهنگ بر پایههای وضوح اولویتها، تمرکز بیرحمانه بر اهداف استراتژیک و حذف فعالیتهای بیارزش بنا شده است. با این رویکرد، این کسبوکارها میتوانند از منابع محدود خود نهایت بهره را ببرند و در مسیر رشد پایدار قرار گیرند.