گنه کرد در بلخ آهنگری!

یکی از دلایل رواج سکوت سازمانی در کسب و کارهای ایرانی...


سکوت سازمانی یکی از مخرب ترین پدیده هایی است که می تواند گریبان گیر کسب و کار شود. مشکلی که به راحتی پدیدار شده و به مکافات، ریشه کن می شود. در این مقاله سعی داریم با کمک از یک مَثل قدیمی ایرانی، به معرفی یکی از شایع ترین دلایل “سکوت سازمانی” در کسب و کارهای ایرانی بپردازیم.

گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری!

آهنگر بلخ، بارها و بارها در برابر فرامین ظالمانه و نابخردانه حاکم، ایستاد و مردم را نیز دعوت به نافرمانی از این دستورات نمود.

خبر به حاکم رسید و فرمان صادر نمود که:

“گردن آهنگر را بزنید.”

فرمان به پای کبوتر نامه رسان بسته شد تا به دست فرماندار بلخ رسیده و حکم را اجرا کند.

کبوتر در میانه راه، مسیر کج کرد و به جای بلخ، به شوشتر رسید.
نامه به فرماندار شوشتر رسید و حیرت او را فراگرفت! شوشتر، آهنگر نداشت…

فرماندار شوشتر گمان برد که در مرکز، مسگر را آهنگر می نامند پس فرمان داد گردن مسگر شوشتری را بزنند.

این مَثل آشنا، در فرهنگ غنی ایرانی جایگاه ویژه ای دارد چرا که غالباً، استاد زدن گردن مسگران به گناه آهنگران هستیم!

یکی از دلایل شکل گیری و رسوب “سکوت سازمانی” در کسب و کارهای ایرانی، مصداق همین مَثل قدیمی و کهن است؛ زمانیکه پرسنل و همکاران دقیق، کوشا و متعهد، خطا، اشتباه یا اقدام خارج از فرآیند “نورچشمی های سازمان” را گزارش می دهند.

در حقیقت، افراد متعهد و مسئول (دلسوز) در کسب و کار، برای رفع موانع و ایجاد سیّالیّت در گردش امور به نحو احسن، گمان می کنند که باید گزارش این موانع و معضلات را به مدیر خود اعلام نمایند تا چاره ای اندیشیده و راهنمایی ارائه دهد.

غافل از اینکه مدیر (یا سرپرست)، با غلبه “کودک نابالغ” در رفتار، حریم امنی برای “نورچشمی های سازمان” تدارک دیده و آن ها را در قلعه امن خویش، پناه داده است.

در این موارد، به محض ارائه گزارش، حتّی اگر حاوی ضرر و زیان های ریالی وارد به کسب و کار از سوی “نور چشمی ها” باشد، پرسنل مسئول، دلسوز و متعهد، شدیداً مورد عتاب و خطاب قرار گرفته، تهدید به اخراج، متهم به خاله زنک بازی و ایجاد تنش شده، از اتاق یا جلسه، اخراج می شوند!

 چند روز بعد، در جلسه یا همایشی، مدیران یا بهتر بگوییم، اساتید زدن گردن مسگران، در حالیکه حق به جانب، شیک و اتوکشیده پشت تریبون قرار گرفته اند، با بیانی شیوا و صدایی رسا خطاب به همکاران خویش می گویند:

“همکاران عزیز! ما رشد نخواهیم کرد مگر با همّت و تعهد شما؛ توسعه در کار نخواهد بود مگر با احساس مسئولیت و کنار گذاشتن محافظه کاری. از شما دعوت می کنم هر کجا مانع، مشکل یا خطایی مشاهده می کنید، آن را گزارش دهید تا بتوانیم با رفع موانع، قلّه های افتخار را یکی پس از دیگری، فتح کنیم…”

منتظر بنشینید تا گزارش خطا، مشکلات و موانع، برایتان ارسال شود.

پرسنل، نقش دایه دلسوزتر از مادر را بازی نمی کنند!

سکوت سازمانی

دلسوزان و همکاران متعهد را بیرون انداخته تا نورچشمی ها، امن بمانند!

زمانیکه با مدیران خبره در گردن زدن مسگر صحبت می کنیم، هر بار یک بهانه زیبا و توجیه عالی ارائه می دهند. به عنوان مثال، آن ها می گویند:

“… ما می دانیم نیّت فردی که خطا را گزارش داده خیر است اما می خواهیم جلوی خاله زنک بازی در کسب و کار را بگیریم…”

“… معلوم است که ما می خواهیم خطا و ایراد را بدانیم ولی متأسفانه، همکاران زمان خوبی برای ارائه گزارش را انتخاب نمی کنند…”

“… این ها مشکلاتی نیست که ذهن مدیر را بخواهند درگیرش کنند! ما کارهای مهم تری داریم…”

“… پرسنل باید یاد بگیرند خودشان مشکلاتشان را با هم حل کنند، نه اینکه دائم در اتاق من، گله و شکایت هم را کرده، اعصابم را بهم بریزند…”

با این شیوه نگرش، شما نه تنها رشد و توسعه پایداری را تجربه نخواهید کرد که بر عکس، به مرور زمان در اثر از دست دادن همکاران دلسوز و متعهد و جانشین کردن آن ها با افراد مغالطه گر، سودجو و عاشق حاشیه، تیشه بر ریشه کسب و کارتان می زنید.

پرسنل توانمند اگر به هر دلیلی سازمان را ترک نکنند، قطعاً سطح عملکرد خود را تا حد رفع تکلیف کاهش داده و هرگز نقش دایه دلسوزتر از مادر را بازی نمی کنند.

اندکی از این رفتارهای غیرحرفه ای که بگذرد، متوجه خواهید شد که رخوت، روزمرگی و سکوت، سازمان را فراگرفته، بی تفاوتی موج می زند و تماس مشتریان ناراضی، اوج می گیرد.

۱۲ دیدگاه

  • جناب دکتر عزیز درود بر شما!
    بنده مدت ۱۵ سال در دفتر مرکزی دوپن واقع در ویلمینگتون مشغول به فعالیت بودم. مدیرارشد اجرایی ما درس خوانده هاروارد در رشته مدیریت و به عقیده اینجانب، یکی از استثنائات مدیریت دنیا بود. ایشان آنقدر شنونده توانمند، ماهر و مؤثری بود که پس از مدتی، خود به خود از اینکه با موارد کوچک و پیش افتاده وقتش را بگیریم، خجالت کشیده و ترجیح می دادیم خودمان بین خودمان، موضوعات کوچک را حل کنیم.
    به محض اینکه برای موضوعی به اتاق شیشه ای معروفش مراجعه می کردیم، در را بسته، از پشت میز آمده و روی مبل مقابل ما می نشست. دفترچه یادداشت خود را از جیب کتش بیرون آورده و با لبخند می گفت Willingly! یعنی با کمال میل منتظر شنیدم حرفت هستم…
    واقعاً این مدیران هستند که سرنوشت یک شرکت، کمپانی یا کسب و کار را تعیین می کنند. چقدر جای خوشحالی و خرسندی دارد که امثال شما دوست و استاد جوان، خوش فکر و متخصص، در این راه قدم گذاشته اید، آن هم در کشور جهان سومی که گوش های کمی منتظر شنیدن شما هستند.
    مقتدر به پیش!

    • دکتر بسیجی عزیز، پیام حضرتعالی در این وب سایت، به ارزشمندی نوبل هست!
      بسیار سپاس از این محبت و صرف وقت ارزشمند.
      در پناه خدا، سلامت و برقرار باشید.

  • والا ! وقتی مدیر خودش دلش نمیسوزه ما مگه مرض داریم به دردسر بندازیم خودمون ؟
    خودش میدونه و کارخانش

  • واقعاً این مطالب باید تو دانشگاه ها یاد بدن ، من دانشجوی ارشد مدیریت هستم اینارو ازکجا میارین؟ یک مشت حرف مفت به ما یاد میدن که هیچ کاربردی نداره

  • یازده سال در یک کارخانه لبنی کار می کنم و دقیقاً همین مورد که گفتین تجربه کردم. الان فقط از مجبوری میرم و میام و اگر ببینم شرکت داره با سر میره تو چاه، سر سوزنی برام اهمیت نداره دیگه و واقعاً هم مهم نیست. اون اوایل، فکر می کردم باید متعهد و دلسوز بود ولی با رفتار مدیران احمق و کودکم فهمیدم خلایق هرچه لایق. سرپرست واحد ما یک دختر مدیرعامل بود که دو نفر از همکلاسی های دانشگاهش تو واحد ما استخدام کرده بود.
    این ها هم شرکت با خونه خاله اشتباه گرفته بودن، هرکار دلشون میخواست انجام میدادن و اگر مشکلی برای همکاران درست می کردن و به خانم سرپرست گزارش می دادیم دقیقاً با همین جملاتی که نوشین از اتاق پرتمون می کرد بیرون و جریمه می کرد.
    یک خانم بهرامی داشتیم حدود ۵۰ سال سنش، تو کارش خبره و دقیق بود، چون به خانم سرپرست چند نوبت گفت که این ها فلان تست انجام نمیدن فقط الکی فرم پر می کنن، اخراج شد.
    خلاصه اینکه اگر وضع صنایع و مملکت ما این شده، از ماست که بر ماست.
    برای این مدیرا همین جور کارمندا خوبن که گند بزنن به مال و سرمایه طرف…
    خیلی خوب نوشته بودین.

  • حوصله پایم نوشتن نداشتم ولی دیدم دوستان خاطره تعریف کردند منهم تصمیم گرفتم بنویسم . من آقای دکتر سال ۹۷ تو کلاس های تحقیق و توسعه شما بودم اونجا هم به این موضوع اشاره کردین و اینکه بعد ۳ سال هنوز دارین همون جرف میزنین نشون میده الحمدلله هیچ رشدی در مدیرای مملکت ندیدی.
    من مدیر کنترل کیفیت یک شرکت خیلی معروف در نیشابور بودم که الان تعمیرگاه ماشین زدم و از اونجا استعفا دادم با اینکه حقوقم خیلی بالا بود.
    یک خانم جوان به عنوان بازرس انبار استخدام شده بود که دل و دین مدیر ما با سه تا بچه و ۵۵ سال سن برده بود . این بازرس محترم نصف روز در حال چای خوردن و بازی با گوشی بود نصف روز دیگه در حال مکالمات فنی با مدیر!!! همه بار مسئولیتش افتاده بود به دوش بچه های دیگه واحد انبر که از من خواستن یکی از بچه های کنترل کیفیت بفرستم کمکشون .
    یک هفته گذشت دیدم خیلی فشار کار زیاد شده نیروی منم درگیر انبار هست رفتم پیش مدیر گفتم داستان از این قرار هست حداقل یک بازرس جدید استخدام کنین که من بتونم نیروی قبلیم از انبار برگردونم اینجا . چشمتون روز بد نبینه !!! طرف داااغ کرد شروغ کرد بد و بیراه گفتن که اومدی برای من تعیین تکلیف کنی ؟ فکر کدی کی هستی و از این اراجیف …
    نیم ساعت نگذشت از حسابداری زنگ زدن بیا بالا توبیخ امضا کن …
    اینقدر اعصابم با خوندن این موضوع خورد شد که دوسدارم زمگ بزنم به مدیر اون سالم هرچی از دهنم در میاد بهش بگم
    ولی دمتون گرن که دست گذاشتین رو نقطه حساس مدیرای بیسواد مملکت

    • جناب مهندس عزیز درود بر شما.
      خیلی خوشحال شدم که بالاخره کسب و کار شخصی راه اندازی کردید و از آن جو مخرب و افتضاح، جدا شدید.
      سپاس از اشتراک نظر ارزشمند.
      سلامت و برقرار باشید.

  • سال ۱۳۸۰ در یک شرکت قطعه سازی (کرج) استخدام شدم که مدیری داشتیم به نام آقای رسول سیداحمدی خدا نگهدارش باشد بازنشست شد .هر زمان برایمان طول کار مشکلی پیش می آمد مثل یک پدر کنارمان بود، راهنمایی می کرد و دنبال حل می گشت. آنقدر جو شرکت صمیمی ،دوستانه و جذاب بود که همه احساس می کردیم شرکت متعلق به خودمان است . بعضی روزها حین کار که میدید بچه ها خسته هستند یا موضوعی پیش آمده که ناراحت بودیم (مانند زلزله بم) ، میامد پایین همه را صدا می زد می نشستیم به چای خوردن و صحبت!
    متاسفانه آقا رسول سال ۱۳۸۶ بازنشسته شد و یادم هست که وقتی آمد برای خداحافظی ،همه گریه می کردند…
    یک هفته بعد از بازنشسته شدن آقای سیداحمدی عزیز ،یک آقای جوان آمد که می گفتند درس خوانده مدیریت دانشگاه تهران است . شش ماه از آمدن این آقا نگذشته بود که یکی یکی بچه های قدیمی استعفا دادند و رفتند من چون مشکل مالی داشتم ماندم .
    یک روز این جوان جویای نام من را به دفترش خواست ، گفت بنشین ،برایم آب پرتقال آوردند ! گفت چرا همه رفتند ؟؟ چرا تو ماندی؟ گفتم ما قبل شما اینجا خانواده بودیم با پدری به اسم آقا رسول که سایه سر همه بود ،وقتی رفت یتیم شدیم ! من هم که می بینی ماندم ، هشتم گرو نهم هست وگرنه یک روز نمی ماندم …
    این جوان به جای عصبانیت یک کار جالب کرد که اصلا انتظار نداشتم . گفت شماره آقا رسول را بگیر تا صحبت کنیم . به آقا رسول گفت به عنوان مشاور بیا در کنار ما باش …
    اینهایی که شما اسمشان را استاد زدن گردن مسگر گذاشتید ،مدیر نیستند . یک مشت بچه ریش دار هستند که عقده ریاست و دستور دادن دارند و اکثراً در کودکی ، مشکلات خانوادگی داشته اند …
    این متن شما آنقدر برایم تداعی گر آن دوران شد که شروع کردم به نوشتن با اینکه کار با موبایل خیلی سخت است برایم

    یا حق

  • وقت بخیر استاد
    در یک شرکت داروسازی مشغول به کار هستم، مدیر بخش آقای دکتر نیازی هستند که در کلاس های شما حضور داشتند و با هم آمده بودیم. ایشون اینقدر با صبر و حوصله هستند و در رهبری مهارت دارند که بچه ها دو برابر قبل با شور و اشتیاق دارن کار می کنن و من چون سابقه زیاد دارم اینجا ، دیدم که چقدر تفاوت ایجاد شده بین کار کردن بچه ها قبل از آقای دکتر نیازی و بعد ایشون. اواسط سال ۹۹ یک بحران مالی برای ما رخ داد همه گفتن تعدیل میکنن ، بدبخت میشیم و اینا ولی دکتر یک جلسه گذاشت مثل همیشه با لبخند و لحن مهربون و آروم شورع کرد وضعیت توضیح دادن آخر گفت من حساب کردم اگر این دو سه تا کار با هم بکنیم وضعیت بهتر میشه .
    باور نمی کنین بچه ها یکجوری شوق کرده بودن که انگار جایزه گرفتن با اینکه قرار بود حقوقمون نصف بشه!!! جالب اینکه خود دکتر حقوق خودش قطع کرد کلا…
    وقتی نظرات دوستان خوندم دیدم امثال دکتر نیازی چقدر در مملکت ما کم هستن.
    الهه نصیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.